X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



وب گردی

وب گردی

موضوعات
Category

ارشیو وبلاک
Archived blog

لينك هاي روزانه
Daily Links

کدهای اختصاصی
Code

کدهای اختصاصی
Site Statistics

» بازديد امروز : 1
» بازديد ديروز : 3
» افراد آنلاين : 1
» بازديد ماه : 5
» بازديد سال : 19
» بازديد کل : 19
» اعضا : 0
» مطالب : 10

دَرد ...


تاریخ انتشار پست : 1397/3/11 بازدید : 2

می گویند از درد سخن مگو..

می نویسم روزی روزگـــــاری درد ..

 روزگاری ست که در هیئت درد می نویسم

در قامت قلمی که به نوشتن از درد سمج شده ست..

در دفتری که رنج توقعش را بالا برده ست...

درست است که

درد را از هر طرف که بخوانی "درد" است ... اما

از مُسکن ها که پنهان نیست، از شما چه پنهان که

من تنها دردهایم را بزرگ نشان می دهم..

دردهایی مصنوعی که هیچ کدام

در باطن این قلم، اصــــــــالتی ندارند..


خودم را در درد بازتعریف می کنم چرا که

می دانم در حوالی همین ساعت

اهالی یک شهر

از بلندی صدای ناقوس رنج

گوش شان را از پنبۀ مخدر و الکل پُر کرده اند

و به عاداتِ قوی زندگی پناه برده اند تا از درد خویش بکاهند..

 

در درد به صف می کشم واژه ها را

و از نو می نویسم که

فاحشه ای که تن به خود فروشی داد،

به جای شهوت

مغلوب وسوسۀ کیف خالی از اسکناس شد..

می نویسم رفتگری که

تن به تحقیر خیابان ها داد، تمام شب کاری هایش با

خواب آرام دختر چهارده ساله اش روی هم ریخته است..


از درد می نویسم که درد را

درچشم کودک فال فروشی دیدم

که در فال نحس فردای خود، طلسم شده است..

و یا کارتن خوابی که

در تلاطم حصار مقوایی خود منزوی گشته است و

از عابران، همیشه

فرسنگی را فاصله می گیرد

تا کسی به بوی بدن حمام ندیده اش، طعنه نزند...

 

از درد می نویسم

برای غربت غریب هم وطن در غرب که

تمام حرف هایم پشت سر او

حول و حوش عشق و حالی می چرخد که

از من دریغ شده ست..، بی فکر

به زندگی یک مادر مهاجر

که ریشه ای که اینجا خشکانده است،

آنجا هرگز تن به جوانه نمی دهد..

آنقدر که برای "درمان" درد کودک، به هر "نامرد"ی رو می زند..

 

من همیشه اغراق را

به ناف زخم های کوچکم بسته ام .. بس که

تمام گیلاس هایم را از درد پدری بالا رفته ام که

جهیزیۀ دختر دم بختش را با کلیه اش تاخت زده ست..

 

ببخشید مرا اگر

زیاد از درد نوشته ام / می نویسم

که درد دیگران را درد خود می دانم و با

دردمندان عهد بسته ام که

خودنویسم را

از رنجی که می کشند، جوهر کنم..

و الا

هیچ قلمی، هیچ وقت،

لذت نوشتن به نرخِ عشق را

فدای خود ارضایی با چند واژه پر درد نمی کند...

 

دسته :
برچست ها :

به دنبال لیلی . . .


تاریخ انتشار پست : 1397/3/11 بازدید : 0

شهر به وقت حضور غایب تو...

دختری که هر روز تصویر تو را به نگاه مصمم اش...

ضمیمه می کندو...

هر شب سر فردا پیدا شدنت با دلش قمار...


گم کرده که باشی!!!...

لِی لِی می کنی تمام شهر را.. این خیابان ها را...

شعر می نویسی جای خالی اش را ..، مبادا...

رد پایش سرد شود و از دهان بیافتد..

مبادا نوستالژی او در دهن دره های عادت به خواب رود..


می دانی...

این شهر در تاریخ نبودنت

دهکده ای است متروک آن سوی تمدن..

این شهر در بیان پس زدنت

تعریف نامتعارف معنای زندگی است..

یعنی تو پیوسته تکثیر می شوی در شعری

که به ناف تنهایی های شاعری بسته می شود

که هرگز مجالی برای از زیر چاپ بیرون آمدن نخواهد داشت...


آری به نظامی بگو که بنویسد:

مجنون گاهی

دختری می شود که

به جای دست روی دست گذاشتن تنهایی اش

تمام شهر را موشکافی می کند..

.

.

شاید یک بوسه از آن لیلی باشد..



دسته :
برچست ها :

زن هم حق دارد


تاریخ انتشار پست : 1397/3/11 بازدید : 0

به بی اعتباری برچسب هایی که به نام زن سند زدند.. و فرهنگ نامیده شد

دلم برای عشق هایی گرفته
که بعد هر سکس، به شک افتادند
برای عقیده هایی که فقط در تخت خواب شنیده شد..
برای بغض های نُه ماهه ای که شکسته نشد

دلم برای زن گرفته
که انحنای تنش بیشتر از تفکرش به چشم آمد
برای آزادی اش که فحشا نامیده شد
برای استقلالش که در سر جامعه هوای هوس انداخت..
برای دفتر شعر و خاطراتش که عصیان نام گرفت
برای خانه بختی که خوش بختی را انکار کرد..

دلم برای زن گرفته است
زنی شبیه رقص، درست در وسط عقده های مرد
زنی سنتی شبیه ناموس مرد
زنی مدرن شبیه تمام شهوت های مرد..
و هیچ کس هم به روی خودش نیاورد
این همه اکران شدن به سازهای ناکوک مردان را

تمام زنانگی ها، را اشتباه تعریف کردند
و به زن سفره عقدی را چسباندند بی آنکه
به گرگ و میش طپش های قلب زن
حوالی عشقی به زبان نیامده از ترس قضاوت شدن، توجه کنند..
زنی که
فقط به تیراژ هزار عاشقانه آرام تکثیر شد
اما حق عاشق شدن نداشت..

زنانگی را اصلا تعریف نکردند
و به زن، هویتی را چسباندند که در وسط پا بود
و دمکراسی در عشق را از زن دریغ کردند
و هم آغوشی را تنها بعد از موعد دانستند
تا با خیال راحت سر از آنجای زن در بیاورند..
بی آنکه یادشان باشد
هم آغوشی به شرط دل ندادن،
به اندازه یک خودارضایی هم رسمیت ندارد..

زنانگی را سیبل برچسب ها می کنیم
از تمام زن، مادری را به ناف او می بندیم
هم آغوشی را اکرام مرد می نویسیم.. / وظیفه زن می خوانیم
بی آنکه حتی به روی خود بیاوریم
زن هم حق دارد
زنانه عاشق شود.. زنانه زن شود.. زنانه دل ببند
حق دارد افکارش بیشتر از سینه هایش جلب توجه کند

بیائید قبول کنیم که زن
حق دارد، زندگی را برای خود زنانه تعریف کند..


دسته :
برچست ها :

خیال


تاریخ انتشار پست : 1397/3/11 بازدید : 0
خیالت که به جانم غُر می زند..،

محکوم به قتل عمدی آرزویی می شوم

که بزرگ نمایی رویا را، حتی ندارد..

بی حساب داشته و نداشته ام..،

بغضم را

به هیچ اشکی حواله نمی دهم

و مشتعل می شوم

از آتشی که به جانم افتاده است..


خودم را فاکتور می گیرم

از دنیایت

که دیگر جایی برایم ندارد..،

آن لحظه که

چیزی شبیه مرگ،

در قعر ذهن واژه ها، کم کم جان می گیرد..

...

...و

شبیه قطعه ای از یک قصیده

سر و ته خودم را می زنم

تا نگاهم را بدزدم از سکانس تکراری هر روز ندیدنت..


باقی این سناریو نوشتن ندارد

از زبان مردی، که با پایان قصه روبروست..

تو در ادامه خواهی دید

من چگونه به مرگ میرسم

و زندگی را در جهان پس از تو از سر خواهم گرفت..

تو در تمام طول فیلم

مردی را خواهی دید

که ایستاده است کنار

و چشم به تاراج آرزویش دوخته..


+شرمنده که دیر آپ میکنم ، این روزها حال جسمی مساعدی ندارم .

دسته :
برچست ها :

سانسور درد


تاریخ انتشار پست : 1397/3/11 بازدید : 0
حالا که سانسور را واقعیت تعریف کردند تا حواسمان

به دردهای جیره بندی شده در حوالی مان، جمع نشود..

بگذار شهوت نوشتن

تهمت تمام دردها باشد..

می دانی

این زندگی، به خفقان گرفتن قلم، نمی ارزد..

درد که یک وجب از سر زندگی بگذرد

لال شدن فرهنگ مشترک تمام زبان ها می شود..

در خونابه ریشه می دوانیم و

در مسکن ها، قـــــد می کشیم.. 

آنقدر که تنها

سیگارمان را از خجالت سرخ می کنیم و

اشک های مان را بی آبـــــرو..

حالا که جنسیت اهانت به مقدسات است

حالا که زن هویتش را از بکارت به ارث می برد

حالا که مرد عشقش را در سو تفاهم یک جیب خالی، فاکتور می گیرد

حالا که تنهایی حرف مشترک آدم هاست

حالا که سیاست به جای زندگی خودنمای بیلبورد هاست..

حالا که سـکس به جای عشق محور خیلی از رابطه هاست..

حالا که زندان خانه دوم ماست..

حالا که مخدر، پانسمان تمام خاطره هاست..

حالا که دیگر قافیه ای برای باختن نمانده..

حالا که قرص ها هر شب از ما ساعت می پرسند

تنها می شود قدر دردهای هم را بدانیم..

باور کن در این قمار، هرچه بیشتر دست درد را بخوانیم.. برنده ایم..


دسته :
برچست ها :

پرداخت


تاریخ انتشار پست : 1397/3/11 بازدید : 0
nextpay_trust_logo

دسته :
برچست ها :

عاشقانه های من


تاریخ انتشار پست : 1397/3/11 بازدید : 1


به عاشقانه های خودم

روزنامه می چسبانم تا آنهایی که

با اشتیاق شعرهای مرا دنبال می کنند

از درون بی کس شان خبر دار نشوند..


یک عاشقانه دیگر می نویسم

تو معشوقش را پیدا کن..،

خسته ام از بس

در خود شعر عاشقانه نوشتم و

بوی گَند بی کسی ام، شعر را شبیه تعفن کرد..


قرار بود این شعر هم

یک عاشقانه آرام باشد..، اما...

چه می شود کرد وقتی

واژه ها بر علیه شاعر، دسیسه می کنند..


شغل من همین است..،

تحقیر خود در شعرهایی که

مازوخیسم شاعرانه می دانم شان

و دیگران اشعار عاشقانه 

دسته :
برچست ها :

روز مَرد


تاریخ انتشار پست : 1397/3/11 بازدید : 0

به نام پدر...

 به زبان کودکانی که از ارتفاع قاب عکس پدر، باران می گیرند....

جان تمام نازهای نکشیده ام، به لب می رسد و

دل می گیرد

در گیر و دار بغض های کودکانه ام که

حالا با جای خالی کسی روی هم ریخته که

سایه اش را بالای سرم،

همیشه به رخ آرزوهای محالم می کشید..

تو نیستی، بی آنکه حواست باشد

این آغوش ها اعتبار کافی

برای سانسور بغض های خفه شده گلویم را ندارند..

که نعش خستگی هایم جز بازوان تو

با هیچ کس حرف مشترک نداشت و  نخواهد داشت

نه تو از یاد نمی روی

نه این جای خالی ات، که زوق زوق می کند

زیر پوست بی کسی هایم.. و

نه هیچ چیز دیگر

نمی تواند نبود تو را به من ثابت کند

حتی حسرت کشیدن های اطلسی های کنار پنجره

که در آرزوی عوض شدن خاک گلدان،

چشم به راه تو.... خشک شدند..

گاهی به خواب هایم سری بزن..

باور کن

این بغض ها که از سو تفاهم های نبودن تو

در دلم رزرو شده اند..، به جای خاک خوردن از سر نشکستن

آغوش پدری را می خواهند.. که

سلام روزهای خوب را همیشه به من می رساند

دسته :
برچست ها :
تمامی حقوق برای نویسنده محفوظ میباشد